دلنوشته های مرد تنها
در شهر عشق قدم ميزدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان.
خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود...
پيش خودم گفتم: يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره؟
يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود....
جلورفتم برگهاي روي قبر را کنار زدم که براش دعاکنم.
واي چي ميديدم.
باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود ...
نظرات شما عزیزان:
سلام داداشي وب بااحساس وقشنگي داري لينكم كن به منم سربزن خوشحال ميشم
نوشته شده در شنبه 24 ارديبهشت 1390برچسب:, ساعت
21:48 توسط امير حسين و ریحانه| 3 نظر |
Power By:
LoxBlog.Com |